|
بوسه مگرچیست فشاردولب این که گنه نیست |
|
چه روزو چه شب..........اهنگ رمان داستان عاشقانه عکس تنهائی شعر |
Nmidonam cheme ye modaTe khodamo ham fARamosh kardam nmidonam chera injori shodam !!AsheGH shodam ?!divonE shodam !?Ba khodam DAram kalanJar mirAm nmidonam ASlan dalil Zendegi chie!?chera injorie?mamlekat ma injorie!?ya kollan Rasme zamonasT?Tafrih Ma chie?namaz tafrihe?ya rozE?Khab /!comPutER?chaT yahoo!?Bazi?dARs?!ChegHadR?TA keY? ASlan man cheRA daram minvisAm Vase ki daRam minvisam ?!vAse to ke bekhoni va bem bekhandi !?Vali haminam badak nist az khodamE Ke betonaM hadEghal 1min az VAghteTo por konam !!1dagHighe Vaghtet bezari baraye Man Shayad Hamin 1min JelloYe kheyLi kararo begire !!!
:(( fellan bYE DOSeTOoooon Daram !!!
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:35 توسط morteza dehghan |
+ نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 22:24 توسط morteza dehghan |
سلام به همگییی باز من امدم قول میدم خیلی سریع خودمو اپ کنم ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 21:39 توسط morteza dehghan |
با سلام یکی از انشاء های سال راهنماییم را که با این انشا توانستم در مدرسه جایزه بهترین انشاء نویس را بگیرم به طور خلاصه در ادامه مطلب نوشتم حتما بخوانید![]()
![]()
![]()
ادامـــه مــطــلــب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 10:26 توسط morteza dehghan |
به گل گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..." به پروانه گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من زیبا تر است..." به شمع گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من سوزان تر است..." به عشق گفتم: "آخر تو چیستی؟" گفت: "نگاهی بیش نیستم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 6:1 توسط morteza dehghan |
یه خواهش قبل از این که داخل عکس نامه را بخونی بهش فکر کن .....................................
به نظر شما از همون اول همه ادما دروغ گو و بی احساس هستند ؟ خودت را اصلاح کن و نگو دنیا زشته.
به نظر من که نه از روزگار یاد میگیرن ...تو هم یکی از این عضو هستی پس اول 
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 20:5 توسط morteza dehghan |
از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:
بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 18:53 توسط morteza dehghan |
خداوند هيچ موقع از تو سوال نمي كنه چه نوع ماشيني روندي؟ اما حتما از
تو خواهد پرسيد چند نفر پياده را به مقصد رساندي....... قابل توجه دخترها كه هر چي بوق ميزني ناز ميكنن...... نميدونن هدف پسرها الهيه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 12:49 توسط morteza dehghan |
عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک عشق ليلي و قمار من مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 17:12 توسط morteza dehghan |
.¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´o¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶ e shoma koja bodin dige berin baba man inja daram negahbani midam poliC nayaD shoma berin mano didin nadidin ha be kasi nagin ina ke kareshon tamom shod manam miam beton sar mizanam
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´7¶$$$$¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´1¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶$$$$¶¶$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´¶¶¶¶¶$¶¶¶¶¶¶¶¶1´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶¶$¶¶
¶´¶¶¶¶$$$$$$$$??¶¶¶¶´´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$¶$¶¶¶
¶¶¶¶¶¶$$$$$$¶$$$$$¶¶¶´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$´¶¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶$$$$¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¢¶¶¶¶$¶¶¶¶¶$????????¶¶
¶¶¶$$$$¶$$$$¶$$$$$$$$$$¶´´o¶¶¶¶¶¶¶??$$$$$¶¶¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$$$¶¶¶´´´¶¶¶7´$$$¶$¶¶$$$¶¶
¶¶¶¶$$$$$$¶$$¶$$$$$$$$$¶¶´´´´´´´¢¶¶$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶¶¶$?$$¶$$$$$$$$$$$$$¶¶´´oo´´¶¶$$$¶$$$$$$¶
¶´¶¶¶¶¶$$$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶´7´7¶¶$$$$$$$$$$$¶
¶´´´¶¶???$???$¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶¶¶$¶¶$$$$$$$$¶
¶´´´?¶$$??$$$??¶¶$$$¶¶o´´´´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶
¶´´´´¶¶$$?$?$$?$¶¶¶¶¶?´´´´¢¶¶¶$$$$$$$$$$$¶¶$¶
¶´´´´o¶¶$?$$$???$¶¶¶¶´´´?¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶$$¶
¶´´´´´¶¶¶$$$$??$?¶¶¶¶´¶¶¶¶$?$$$$$¶¶¶$$$$¶$$$¶
¶´´o¶¶¶$¶¶¶¶$$?$??¶¶´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶
¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$??$$¶´´´¢¶¶$$$$$¶$$$$$$¶¶¶$$$$¶
¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶$$$$¶¶1´´¶¶?$$$¶$$$¶$$$$$$$$$$¶
¶¶$$??$$$¶$$$¶¶$$$$¶¶¶´¶¶$$$$$$$$$$¶¶$$$$$$$¶
¶???$$$$$$$¶¶$$$$$$?¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶¶$$$$$$$$¶¶
¶$¶$$$$$$$$$¶¶$¶$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶$$¶¶¶$$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$¶¶$¶$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$¶$$$¶$$$$¶
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 21:24 توسط morteza dehghan |
سلام سلام به همگی بسه دیگه اخمو مخم تو وب من جریمه داره جریمشم خنده است
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام به هرچی مرده که لوطی تر از هرچی نامرده ![]()
![]()
سلام به انهایی که منو داداش میدونن ادما رو انسان میبینن![]()
![]()
سلام به هر چی لوطیه که بیشتر عمرش تو یک قوطیه![]()
![]()
چرا دروق چرا فوش تو داداشم تو ابجیم تو دوستم من تو را میپرستم ![]()
![]()
من یزدی تو تهرانی تو شیراز تو اهواز هرجا باشیم معرفت کمه ولی راه زیاده![]()
![]()
نقطه سر خط......................ای ادما به خدا چه پیرزن په پیرمرد دختر چه پسر دوستون دارم
به مولا![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:10 توسط morteza dehghan |
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود، در نوزده سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و
صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست
احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می
داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک
سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را
یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را
به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با
دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و
چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و
وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که
همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها
حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود
نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.
به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده
بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که
پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را
کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه
پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا
کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا
رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر
پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و
تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج
پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و
داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت.
دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.
شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می
کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال
بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و
در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار
می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت… شبی در باشگاهی، پسر را
مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس
اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر
با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و
پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر
با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو
برابر آن پول و بیست درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد
کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت
طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج
کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی
بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک
ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،
پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن
را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد
هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک
ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره
چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را
از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین
افتاد. رویش نوشته شده بود: معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که
بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد .
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:16 توسط morteza dehghan |
سلام سلام اگه دلت گرفته بیا با خودم بچت نه بابا فرقی نمی کنه چه دختر باشی چه پسر هرچی باشه سرور مائی ولی فقط دلت گرفته بیای ها چون محفل خودمونیه بینم بی مرام مگه ما دل نداریم. badboy.terzu@yahoo.com این ایمیل منه جدی میگما اگه می خوای درد و دل کنی منو مرحم خودت بدون خدا را چه دیدی شایدم تونستم یه کاری برات بکنم... یهووو نگی پسره پروو هستا نه می خوام معرفت داشته باشم...معرفت دور گرانیست که به هر کس ندهند عشق چیزی نیست که تو بتونی تنهاهیی هملش کنی خسته میشی یه هم نفس هم می خوای اخ بابا تنهایی نمیشه داداشی ها ابجی ها نظر بدید ها بینم بی مرام چیه چرا زنجیر کشم کردی انداختیم پشت در خونت انداختیم کجا رفتی نکنه فکر کردی فرار می کنم اخ با مرام ما که سگ در خونتیم دیگه این زنجیر چیه دور گردنم ببینم با معرفت ما که شب ها با سوزه عاشقی می کشیمو می خوابیم دوباره این املاه <درس عشق چیه>بم اطمینان نداری اره خوب حقم داری چون نیستیو منمن پشت در خونه خیالیم اره درسته چون یه مدتی هست که از خونه ببی خبر رفتی ولی چرا نگفتی این سگ بی اربابش پوچه؟هیچه؟اخه با معرفت کوجا رفت ان همه صداهات کوجاست ان همه خنده کردنات همسایه هامون همه میگن ان یار همیشگیت از این دنیا رفته دروق میگن مگه نه اخه مگه عاشقی چیزیه که تو تناهی ببری ان دنیا می دونی منم بعضی وقتا فکر می کنم منم بیام پیشت ان دنیا ولی نکنه تو همین جاها باشی نکنه داری مثل قدیما قایم موشک بازی می کونی..............اوههههههههه تو دیگه چرا صورت شدی مگه تو هم مثل منی گمشده داری الاهییی شرمنده ببخشید دیگه نمیگم بای بای ولی نظرتو بدی ها
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:30 توسط morteza dehghan |
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو
یک سر هم به ادامه مطلب بزن بدک نیست
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:24 توسط morteza dehghan |
تو به من خنديدي .... و نمي دانستي .... من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديم ..... باغبان در پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من کرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک .......... و تو رفتي و هنوز ....... سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گامهايت تکرار کنان ميدهد آزارم ........ و من انديشه کنان غرق اين پندارم ..... که چرا ؟ خانه کوچک ما .... سيب نداشت ........... . 
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:8 توسط morteza dehghan |
حالا اگه بگم نظر ندید تند تند نظر میدید ولی حالا که می گم نظر بدید نمیدید دوست دارید لج ببرید ![]()
بازم میگم ۹karam
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:33 توسط morteza dehghan |
عشق
________**I**___________****I*** _______ ______________i LoVe YoU baba be ki begam عشق مقدسه پس به حریم عاشق تجاوز نکن no ris wans to pages the ashghe
______LOVE*LOVE________LOVE***LOVE _____
_____LOVE****LOVE_____LOVE*****LOVE ____
_____LOVE******LOVE___LOVE*****LOVE ____
_____LOVE*******LOVE_LOVE******LOVE ____
______LOVE*********LOVE*******LOVE _____
_______LOVE******************LOVE ______
________LOVE**(I-LOVE-YOU)*LOVE _______
__________LOVE***********LOVE ________
_____________LOVE******LOVE __________
______________LOVٍE****LOVE ____________
___________ ___LOVE**LOVE _____________
________________**yoU** _______________
____________ ____***** ________________
_________________****__________________
_________________*** ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
______________![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 9:15 توسط morteza dehghan |
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:15 توسط morteza dehghan |
دل در دست محبوبی گرفتار و سر در کوچه باغی بر سر دار از این بیهوده گردیدن چه حاصل ؟ پیاده می شوم ، دنیا نگهدار الهی از تو شرمنده ام که بندگی نکردم و از خودم شرمنده ام که زندگی نکردم و از مردم شرمنده ام که اثر وجودیم برای ایشان چه بود . الهی از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جن شرمنده ام حتی از روی شیطان شرمنده ام که همه در کار خود استوارند و این سست عهد ناپایدار . الهی خوشا به حال کسانی که لذات جسمانی شان عقلانی شد .
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:14 توسط morteza dehghan |
مطمئن باش و برو ضربهات كاری بود دل من سخت شكست و چه زشت به من و سادگیام خندیدی به من و عشقی پاك كه پر از یاد تو بود و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود تو برو، برو تا راحتتر تكههای دل خود را آرام سر هم بند زنم ██▒▒▒▒███▒▒▒▒██
█▓▓█▒██▓▓▓██▒█▓▓█
█▓▒▒▓█▓▓▓▓▓▓▓█▓▒▒▓█
█▓▒▒▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▒▒▓█
█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
█▓▓█▓▓▓▓▓▓█▓▓▓█
█▓▓██▓▓▓▓▓██▓▓█
█▓▓▓▓▒▒█▓█▒▒▓▓▓▓█
█▓▓▒▒▓▒▒███▒▒▓▒▒▓▓█
█▓▓▒▒▓▒▒▒█▒▒▒▓▒▒▓▓█
█▓▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▓█
█▓▓▓▓▓▓███▓▓▓▓▓▓█
█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
█▓▓▓█▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓█▓▓▓█
█▓▓▓▓█▓▓▒▒██████▒▒▓▓█▓▓▓▓ █▓██▓▓█▓▒▒▒███████▒▒▒▓█▓▓████ █▓▓▓▓█▓▓▒▒▒▒█████▒▒▒▒▓▓█▓▓▓▓█
█▓▓▓█▓▓▒▒▒▒▒███▒▒▒▒▒▓▓█▓▓▓█
████▓▓▒▒▒▒▒█▒▒▒▒▒▒▓▓████
█▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓█
█▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓█
█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
█▓▓▓▓▓█▓█▓▓▓▓▓█
█▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓█
████▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓████
█▓▓▓▓▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
█▓▓▓▓▓▓▓▓█▒█▓▓▓▓▓▓▓▓█
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:11 توسط morteza dehghan |
مروارید سالها برا رسیدن مرواریدش صبر می کنه پس تو هم برای ان کسی که دوستش داری صبر کن
جدی نگیری یهووو ترشی بیوفتی ها i LoVe YoU ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:10 توسط morteza dehghan |
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:7 توسط morteza dehghan |
اگه کسی به قلبت نشست مبادا آذارش بدی ها حتا اگه نخواهدد نشستنش هم مقدسه<<...
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:5 توسط morteza dehghan |
i loVe yoU ki$s the you
tnX az bazdideT!! ![]()

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:22 توسط morteza dehghan |
نظر بدی گناه نمی کنی kiSs ki$Ss for UuUu .jpg)
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:17 توسط morteza dehghan |
اگر عاشق نبودم چهره ام زیبا نمی شد هزاران قطرۀ اشکم به رنگ روشن دریانمی شد نمی شد از درونم با خبر غیر از تو و او اگر چشمم نمی گفت عاشقم؛ رسوا نمی شد ادامه در ادامه مطلب نظر بدید بابا :D:![]()
ادامـــه مــطــلــب
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:13 توسط morteza dehghan |